دیوان شمس/ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد)
'


 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزدبی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد 
 چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدیبرخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد 
 در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردانچون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد 
 بی پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شدشاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد 
 چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردیخاک توم ای سلطان یعنی بنمی ارزد 
 بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم منآن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد 
 چون مردم دیوانه ویران کنم این خانهآن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد 
 تا دل به قمر دادم از گردش او شادمچون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد