دیوان شمس/ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم)
'


 ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریممجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم 
 رفت این روز دراز و در حس گشت فرازز اول روز خماریم به شب زان بتریم 
 باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی استگر چه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم 
 معده گاو گرفته‌ست ره معده دلور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم 
 نزد یزدان نه صباح است برادر نه مساچیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم 
 همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوشهمه محبوس نقوش و وثنات صوریم 
 کوزه‌ها دان تو صور را و ز هر شربت فکرهمچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم 
 نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاعنفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم 
 شربت از کوزه نروید بود از جای دگرهمچو کوزه ز اصول مددش بی‌خبریم 
 از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب استزان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم 
 آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرطسبب قربت مفرط معزول از بصریم 
 گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیمگه در آن شیر گدازنده مثال شکریم 
 اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمیدوگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم 
 گر چه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیستمتصل با کرم دوست چو آب و جگریم 
 چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساختبا مهندس ز درون هندسه‌ای برشمریم 
 چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ماهمچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم 
 از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشیدقمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم 
 وز سحابی که فرستد بر ما آن دریاگهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم 
 زان بهاری که خزانی نبود در پی اوهمه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم 
 جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میانواسطه روز و شب خویش مثال سحریم 
 من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهارهله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم