دیوان شمس/ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
ظاهر
| ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم | صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم | |||||
| تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی | این چراگاه خران را من چرا بشناختم | |||||
| آب شیرینم ندادی تا که خوان گستردهای | دست و پایم بستهای تا دست و پا بشناختم | |||||
| دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق | دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم | |||||
| چون درخت از زیر خاکی دستها بالا کنم | در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم | |||||
| ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام | گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم | |||||
| شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمدهست | سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم | |||||
| زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است | من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم | |||||
| نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو | چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم | |||||