دیوان شمس/ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی
ظاهر
| ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی | آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی | |||||
| بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود | معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی | |||||
| یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت | برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی | |||||
| ای رحمه للعالمین بخشی ز دریای یقین | مر خاکیان را گوهری مر ماهیان را راحتی | |||||
| موجش گهی گوهر دهد لطفش گهی کشتی کشد | چندین خلایق اندر او مر هر یکی را حالتی | |||||
| خود پیشتر اجزای او در سجده همچون شاکران | وز بهر خدمت موج او گه گه نماید قامتی | |||||
| در پیش دریای نهان این هفت دریای جهان | چون واهب اندر بخششی چون راهب اندر طاعتی | |||||
| دریای پرمرجان ما عمر دراز و جان ما | پس عمر ما بیحد بود ما را نباشد غایتی | |||||
| ای قطره گر آگه شوی با سیلها همره شوی | سیلت سوی دریا برد پیشت نباشد آفتی | |||||
| ور سرکشی غافل شوی آن سیل عشق مستوی | گوش تو گیرد میکشد کو بر تو دارد رافتی | |||||
| مستفعلن مستفعلن اکنون شکر پنهان کنم | کز غیب جوقی طوطیان آورده اندم غارتی | |||||
| شکر نگر تو نو به نو آواز خاییدن شنو | نی این شکر را صورتی نی طوطیان را آلتی | |||||
| دارد خدا قندی دگر کان ناید اندر نیشکر | طوطی و حلقوم بشر آن را ندارد طاقتی | |||||
| چون شمس تبریزی که او گنجا ندارد در فلک | کان مطلع خورشید او دارد عجایب ساحتی | |||||