دیوان شمس/ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
ظاهر
| ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی | آبستن میوه ستی سرمست گلستانی | |||||
| این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی | وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی | |||||
| جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره | وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی | |||||
| عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ میزن | زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی | |||||
| دشوار بود با کر طنبور نوازیدن | یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی | |||||
| می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش | تا مست شود ایمان زان باده یزدانی | |||||
| در پای دل افتم من هر روز همیگویم | راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی | |||||
| کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است | کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی | |||||
| شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم | هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی | |||||