دیوان شمس/ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهای
ظاهر
| ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهای | در جان من هر آنچ ندیدم تو دیدهای | |||||
| بگزیدهام ز هجر تو تابوت آتشین | آری به حق آنک مرا تو گزیدهای | |||||
| گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من | خون میچکد که بیسبب از من بریدهای | |||||
| از چشم من بپرس چرا چشمه گشتهای | وز قد من بپرس که از کی خمیدهای | |||||
| از جان من بپرس که با کفش آهنین | اندر ره فراق کجاها رسیدهای | |||||
| این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال | مانند او ز هیچ زبانی شنیدهای | |||||
| این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست | چون ابر پاره پاره ز هم چون دریدهای | |||||
| پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست | کاندر کدام سبزه و صحرا چریدهای | |||||
| آنی که دیدهای تو دلا آسمانیی | زیرا ز دلبران زمینی رمیدهای | |||||
| دانم که دیدهای تو بدین چشم یوسفی | تا تو ترنج و دست ز مستی بریدهای | |||||
| تبریز و شمس دین و دگرها بهانههاست | کز وی دو کون را تو خطی درکشیدهای | |||||