دیوان شمس/ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی)
'


 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختیآتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی 
 پای درختان بسته بد تو برگشادی پایشانصحن گلستان خاک بد فرشش ز گوهر ساختی 
 مرغ معماگوی را رسم سخن آموختیباز دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختی 
 ای عمر بی‌مرگی ز تو وی برگ بی‌برگی ز توالحق خدنگ مرگ را پاینده اسپر ساختی 
 عاشق در این ره چون قلم کژمژ همی‌رفتش قدمبر دفتر جان بهر او پاکیزه مسطر ساختی 
 حیوان و گاوی را اگر مردم کنی نبود عجبسرگین گاوی را چو تو در بحر عنبر ساختی 
 آن کو جهان گیری کند چون آفتاب از بهر تواو را هم از اجزای او صد تیغ و لشکر ساختی 
 در پیش آدم گر ملک سجده کند نبود عجبکز بهر خاکی چرخ را سقا و چاکر ساختی 
 از اختران در سنگ و گل تأثیرها درریختیوز راه دل تا آسمان معراج معبر ساختی 
 در خاک تیره خارشی انداختی از بهر زهیک خاک را کردی پدر یک خاک مادر ساختی 
 از گور در جنت اگر درها گشایی قادریدر گور تن از پنج حس بشکافتی در ساختی 
 در آتش خشم پدر صد آب رحمت می‌نهیو اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی 
 از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای مازین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی 
 روزی بیاید کاین سخن خصمی کند با مستمعکب حیاتم خواندمت تو خویشتن کر ساختی 
 ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مودستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی