دیوان شمس/این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
ظاهر
| این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی | یادآوری جهان را ز آنک در سر داشتی | |||||
| زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی | ز آنک قصد ممن و ترسا و کافر داشتی | |||||
| جان همیتابید از نور جلالت موج موج | ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی | |||||
| پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب | بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی | |||||
| هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی | هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی | |||||
| صد هزاران را میان آب دریا سوختی | صد هزاران را میان آتشی تر داشتی | |||||
| در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان | ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی | |||||
| در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک | این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی | |||||
| آفتابا پیش تو هر ذرهای کو شکر کرد | مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی | |||||
| از نمکهای حیاتت این وجود مرده را | تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی | |||||
| شمس تبریزی ز عشقت من همه زر میزنم | ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی | |||||