دیوان شمس/این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
ظاهر
| این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست | گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست | |||||
| صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست | معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست | |||||
| عالم شکارگاه و خلایق همه شکار | غیر نشانهای ز امیر شکار نیست | |||||
| هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم | وان سو که بارگاه امیرست بار نیست | |||||
| ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش | کاینها همه بجز کف و نقش و نگار نیست | |||||
| هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست | کتش همیشه بیتف و دود و بخار نیست | |||||
| تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست | در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست | |||||
| ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت | جویندهای که رحمت وی را شمار نیست | |||||
| سیلت چو دررباید دانی که در رهش | هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست | |||||
| در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم | اما گلی که دید که پهلویش خار نیست | |||||
| ما خار این گلیم برادر گواه باش | این جنس خار بودن فخرست عار نیست | |||||