دیوان شمس/اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند)
'


 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کنداینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند 
 اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روحهر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند 
 اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوستهر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند 
 هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلکهر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند 
 نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهیبر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند 
 خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خاربر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند 
 هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شودهر که در آتش شود از بهر او ریحان کند 
 من بر این برهان بگویم زانک آن برهان منگر همه شبهه‌ست او آن شبهه را برهان کند 
 چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دمآدمی را دیو سازد دیو را انسان کند 
 اینک آن خضری که میرآب حیوان گشته بودزنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند 
 گر چه نامش فلسفی خود علت اولی نهدعلت آن فلسفی را از کرم درمان کند 
 گوهر آیینه کلست با او دم مزنکو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند 
 دم مزن با آینه تا با تو او همدم بودگر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند 
 کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوستسر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند 
 هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شودور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند 
 دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظنصورت عین الیقین را علم القرآن کند 
 پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رودداروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند 
 این سخن آبیست از دریای بی‌پایان عشقتا جهان را آب بخشد جسم‌ها را جان کند 
 هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آبهر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند 
 گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقانشمس تبریزی تو را همصحبت مردان کند