دیوان شمس/اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی)
'


 اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستیمرا صد درد کان بودی مرا صد عقل و رایستی 
 وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریافلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی 
 وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودیخرد در کار عشق ما چرا بی‌دست و پایستی 
 وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدیچرا قید کله بودی چرا قید قبایستی 
 طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجونچرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی 
 ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودیمثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی 
 وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندیبیابان‌های بی‌مایه پر از نوش و نوایستی 
 وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از مادلارام جهان پرور بر آن عهد و وفایستی 
 وگر این گندم هستی سبکتر آرد می‌گشتیمتاع هستی خلقان برون زین آسیایستی 
 وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن رادر این دریا همه جان‌ها چو ماهی آشنایستی 
 ستایش می‌کند شاعر ملک را و اگر او راز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی 
 وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش رانه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی 
 در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستننه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی 
 نشان از جان تو این داری که می‌باید نمی‌بایدنمی‌باید شدی باید اگر او را ببایستی 
 وگر از خرمن خدمت تو ده سالار منبل رایکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی 
 فراز آسمان صوفی همی‌رقصید و می‌گفت اینزمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی 
 خمش کن شعر می‌ماند و می‌پرند معنی‌هاپر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی