دیوان شمس/اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم)
'


 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریمز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم 
 به آفتاب حقایق به هر سحر گوییمتو جمله جانی و ما از تو نیم جان داریم 
 گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولیز بی‌نشانی اوصاف او نشان داریم 
 دل چو شبنم ما را به بحر بازرسانکه دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم 
 چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنمولی ز همت یعقوب پاسبان داریم 
 به دام تو که همه دام‌ها زبون ویندکه هر قدم ز قدم دام امتحان داریم 
 ولیک بندگشا هر دم آن کند با ماکه مادر و پدر و عم مگر که آن داریم 
 بنوش کردن زهر این چه جرات است مگرز کان فضل تو تریاق بی‌کران داریم 
 به خرج کردن این نقد عمر مبتشریمز عمربخش مگر عمر جاودان داریم 
 نگیرد آینه زنگار هیچ اگر گیردز عین زنگ بدان روی دیدمان داریم 
 یقین بنشکند آن نردبان وگر شکندز عین رخنه اشکست نردبان داریم 
 رهین روز چرایی چو شب کند روزیمکان بهل که مکانی ز لامکان داریم 
 بهار حله دریدی ز رشک و زرد شدیاگر بدیش خبر کاین چنین خزان داریم 
 دهان پر است و خموشم که تا بگویی توکز آن لب شکرینت شکرفشان داریم