دیوان شمس/اگر تو عاشقی غم را رها کن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اگر تو عاشقی غم را رها کن)
'


 اگر تو عاشقی غم را رها کنعروسی بین و ماتم را رها کن 
 تو دریا باش و کشتی را براندازتو عالم باش و عالم را رها کن 
 چو آدم توبه کن وارو به جنتچه و زندان آدم را رها کن 
 برآ بر چرخ چون عیسی مریمخر عیسی مریم را رها کن 
 وگر در عشق یوسف کف بریدیهمو را گیر و مرهم را رها کن 
 وگر بیدار کردت زلف درهمخیال و خواب درهم را رها کن 
 نفخت فیه من روحی رسیده‌ستغم بیش و غم کم را رها کن 
 مسلم کن دل از هستی مسلمامید نامسلم را رها کن 
 بگیر ای شیرزاده خوی شیرانسگان نامعلم را رها کن 
 حریصان را جگرخون بین و گرگینگر و ناسور محکم را رها کن 
 بر آن آرد تو را حرص چو آزرکه ابراهیم ادهم را رها کن 
 خمش زان نوع کوته کن سخن راکه الله گو اعلم را رها کن 
 چو طالع گشت شمس الدین تبریزجهان تنگ مظلم را رها کن