دیوان شمس/اندرآ عیش بیتو شادان نیست
ظاهر
| اندرآ عیش بیتو شادان نیست | کیست کو بنده تو از جان نیست | |||||
| ای تو در جان چو جان ما در تن | سخت پنهان ولیک پنهان نیست | |||||
| دست بر هر کجا نهی جانست | دست بر جان نهادن آسان نیست | |||||
| جان که صافی شدست در قالب | جز که آیینه دار جانان نیست | |||||
| جمع شد آفتاب و مه این دم | وقت افسانه پریشان نیست | |||||
| مستی افزون شدست و میترسم | کاین سخن را مجال جولان نیست | |||||
| دست نه بر دهان من تا من | آن نگویم چو گفت را آن نیست | |||||