دیوان شمس/امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
ظاهر
| امروز شهر ما را صد رونقست و جانست | زیرا که شاه خوبان امروز در میانست | |||||
| حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد | شهری که در میانش آن صارم زمانست | |||||
| آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد | آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست | |||||
| بر چرخ سبزپوشان پر میزنند یعنی | سلطان و خسرو ما آنست و صد چنانست | |||||
| ای جان جان جانان از ما سلام برخوان | رحم آر بر ضعیفان عشق تو بیامانست | |||||
| چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری | چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست | |||||
| چون کوفت او در دل ناآمده به منزل | دانست جان ز بویش کان یار مهربانست | |||||
| آن کو کشید دستت او آفریدهستت | وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست | |||||
| او ماه بیخسوفست خورشید بیکسوفست | او خمر بیخمارست او سود بیزیانست | |||||
| آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم | شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست | |||||
| چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه | پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست | |||||
| دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد | باران نباتها را در باغ امتحانست | |||||
| بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی | هر کس که کرد والله خامست و قلتبانست | |||||
| خامش که تا بگوید بیحرف و بیزبان او | خود چیست این زبانها گر آن زبان زبانست | |||||