دیوان شمس/امروز روز نوبت دیدار دلبرست
ظاهر
| امروز روز نوبت دیدار دلبرست | امروز روز طالع خورشید اکبرست | |||||
| دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک | امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست | |||||
| از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن | کانها به او نماند او چیز دیگرست | |||||
| هر کس که دید چهره او نشد خراب | او آدمی نباشد او سنگ مرمرست | |||||
| هر ممنی که ز آتش او باخبر بود | در چشم صادقان ره عشق کافرست | |||||
| ای آنک بادههای لبش را تو منکری | در چشم من نگر که پر از می چو ساغرست | |||||
| زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیست | آواز داد او که کمین بنده بر درست | |||||
| گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو | گفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست | |||||
| ای سیمبر به من نظری کن زکات حسن | کاین چشم من پر از در و رخسار از زرست | |||||
| گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک | دستیم بر در تو و دستیم بر سرست | |||||
| گفتا که ذره ذره جهان عاشق منند | رو رو که این متاع بر ما محقرست | |||||
| پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشق | کاین قصه پرآتش از حرف برترست | |||||