دیوان شمس/از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
ظاهر
| از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی | با همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی | |||||
| وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده | از هوای خانه او صد هزاران خانگی | |||||
| صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی | عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی | |||||
| من ز شمع عشق او نان پارهای میخواستم | گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی | |||||
| ای گشاده قلعههای جان به چشم آتشین | ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی | |||||
| ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو | تا چه باشد عاشق بیچارهای یک دانگی | |||||
| صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم | من نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی | |||||
| عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن | شانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی | |||||