دیوان شمس/از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم)
'


 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیماز رشک و غیرت است که در چادری شدیم 
 روزی که افکنیم ز جان چادر بدنبینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم 
 رو را بشو و پاک شو از بهر دید ماور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم 
 آن شاهدی نه‌ایم که فردا شود عجوزما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم 
 آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشدفانی است عمر چادر و ما عمر بی‌حدیم 
 چادر چو دید از آدم ابلیس کرد ردآدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم 
 باقی فرشتگان به سجود اندرآمدندگفتند در سجود که بر شاهدی زدیم 
 در زیر چادر است بتی کز صفات اوما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم 
 اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدانگر عقل ما نداند در عشق مرتدیم 
 چه جای شاهد است که شیر خداست اوطفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم 
 با جوز و با مویز فریبند طفل راور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم 
 در خود و در زره چو نهان شد عجوزه‌ایگوید که رستم صف پیکار امجدیم 
 از کر و فر او همه دانند کو زن استما چون غلط کنیم که در نور احمدیم 
 ممن ممیز است چنین گفت مصطفیاکنون دهان ببند که بی‌گفت مرشدیم 
 بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیشزیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم