دیوان شمس/از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
ظاهر
| از سینه پاک کردم افکار فلسفی را | در دیده جای کردم اشکال یوسفی را | |||||
| نادر جمال باید کاندر زبان نیاید | تا سجده راست آید مر آدم صفی را | |||||
| طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری | هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را | |||||
| خورشید چون برآید هر ذره رو نماید | نوری دگر بباید ذرات مختفی را | |||||
| اصل وجودها او دریای جودها او | چون صید میکند او اشیاء منتفی را | |||||
| این جا کسیست پنهان خود را مگیر تنها | بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را | |||||