دیوان شمس/از سرو مرا بوی بالای تو میآید
ظاهر
| از سرو مرا بوی بالای تو میآید | وز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید | |||||
| هر نی کمر خدمت در پیش تو میبندد | شکر به غلامی حلوای تو میآید | |||||
| هر نور که آید او از نور تو زاید او | می مژده دهد یعنی فردای تو میآید | |||||
| گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد | زیرا که از آن خنده رعنای تو میآید | |||||
| هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم | اندر سرم از شش سو سودای تو میآید | |||||
| چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی | در گوش من آن جا هم هیهای تو میآید | |||||
| اندر دل آوازی پرشورش و غمازی | آن ناله چنین دانم کز نای تو میآید | |||||
| روزست شبم از تو خشکست لبم از تو | غم نیست اگر خشکست دریای تو میآید | |||||
| زیر فلک اطلس هشیار نماند کس | زیرا که ز بیش و پس میهای تو میآید | |||||
| از جور تو اندیشم جور آید در پیشم | بینم که چنان تلخی از رای تو میآید | |||||
| شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش | جان تازه کند زیرا صحرای تو میآید | |||||