دیوان شمس/از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید)
'


 از سرو مرا بوی بالای تو می‌آیدوز ماه مرا رنگ و سیمای تو می‌آید 
 هر نی کمر خدمت در پیش تو می‌بنددشکر به غلامی حلوای تو می‌آید 
 هر نور که آید او از نور تو زاید اومی مژده دهد یعنی فردای تو می‌آید 
 گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شدزیرا که از آن خنده رعنای تو می‌آید 
 هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزماندر سرم از شش سو سودای تو می‌آید 
 چون برروم از پستی بیرون شوم از هستیدر گوش من آن جا هم هیهای تو می‌آید 
 اندر دل آوازی پرشورش و غمازیآن ناله چنین دانم کز نای تو می‌آید 
 روزست شبم از تو خشکست لبم از توغم نیست اگر خشکست دریای تو می‌آید 
 زیر فلک اطلس هشیار نماند کسزیرا که ز بیش و پس می‌های تو می‌آید 
 از جور تو اندیشم جور آید در پیشمبینم که چنان تلخی از رای تو می‌آید 
 شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوشجان تازه کند زیرا صحرای تو می‌آید