دیوان شمس/از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
ظاهر
| از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا | هر ذره خاک ما را آورد در علالا | |||||
| سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته | چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی | |||||
| اشکوفهها شکفته وز چشم بد نهفته | غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا | |||||
| ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی | چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا | |||||
| ابرت نبات بارد جورت حیات آرد | درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا | |||||
| ای عشق با توستم وز باده تو مستم | وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی | |||||
| ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد | سروت اگر بخوانم آن راستست الا | |||||
| سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد | جز اصل اصل جانها اصلی ندارد اصلا | |||||
| خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی | گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا | |||||
| گویند جمله یاران باطل شدند و مردند | باطل نگردد آن کو بر حق کند تولا | |||||
| این خندههای خلقان برقیست دم بریده | جز خندهای که باشد در جان ز رب اعلا | |||||
| آب حیات حقست وان کو گریخت در حق | هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا | |||||