دیوان شمس/از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
ظاهر
| از بامداد روی تو دیدن حیات ماست | امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست | |||||
| امروز در جمال تو خود لطف دیگرست | امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست | |||||
| امروز آن کسی که مرا دی بداد پند | چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست | |||||
| صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم | این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست | |||||
| در پیش بود دولت امروز لاجرم | میجست و میطپید دل بنده روزهاست | |||||
| از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر | میترسم از خدای که گویم که این خداست | |||||
| ابروم میجهید و دل بنده میطپید | این مینمود رو که چنین بخت در قفاست | |||||
| رقاصتر درخت در این باغها منم | زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست | |||||
| چون باشد آن درخت که برگش تو دادهای | چون باشد آن غریب که همسایه هماست | |||||
| در ظل آفتاب تو چرخی همیزنیم | کوری آنک گوید ظل از شجر جداست | |||||
| جان نعره میزند که زهی عشق آتشین | کب حیات دارد با تو نشست و خاست | |||||
| چون بگذرد خیال تو در کوی سینهها | پای برهنه دل به در آید که جان کجاست | |||||
| روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو | گویی هزار زهره و خورشید بر سماست | |||||
| در روزن دلم نظری کن چو آفتاب | تا آسمان نگوید کان ماه بیوفاست | |||||
| قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ | با عشق همچو تیرم اینک نشان راست | |||||
| در دل خیال خطه تبریز نقش بست | کان خانه اجابت و دل خانه دعاست | |||||