دیوان شمس/از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای)
'


 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ایچون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره‌ای 
 آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست اوو آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره‌ای 
 چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عیندر گلشنی پر یاسمین بر چشمه‌ای فواره‌ای 
 ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلابر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره‌ای 
 چون آفتاب آسمان می‌گرد و جوهر می‌فشانبر تشنگان و خاکیان در عالم غداره‌ای 
 ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنونهنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره‌ای 
 چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختمعشقی عجب می‌باختم با غره غراره‌ای 
 افلاکیان بر آسمان زان بوی باده سرگرانماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره‌ای 
 انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جوبر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره‌ای 
 رحمت به پستی می‌رسد اکسیر هستی می‌رسدسلطان مستی می‌رسد با لشکر جراره‌ای 
 خیمه معیشت برکنی آتش به خیمه درزنیگر از سر بامی کنی در سابقان نظاره‌ای 
 مستی چو کشتی و عمد هر لحظه کژمژ می‌شودبر موج‌ها بر می‌زند در قلزمی زخاره‌ای 
 می‌گویم ای صاحب عمل و ای رسته جانت از عللچون رستی از حبس اجل بی‌روزن و درساره‌ای 
 زین عالم تلخ و ترش زین چرخ پیر طفل کشهم قصه گو و هم خمش هم بنده هم اماره‌ای 
 گفتا مرا شاه جهان درداد یک ساغر نهانخود را بدیدم ناگهان در شهر جان سیاره‌ای 
 پنهان بود بر مرد و زن در رفتن و در آمدنراه جهان ممتحن از غیرت ستاره‌ای 
 چون معبرم خیره نگر نی رخنه پیدا و نه درچون چشمه‌ای برکرده سر بی‌معدنی از خاره‌ای 
 ای چاشنی شکران درده همان رطل گرانشیرم بده چون مادران بیرون کش از گهواره‌ای 
 ای ساز و ناز ناکسان حیرت فزای نرگسانای خاک را روزی رسان مقصود هر آواره‌ای 
 زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خسسجده کنانند این نفس هر فکر دل افشاره‌ای 
 ای جام راح روح جو آسایش مجروح جوای ساقی خورشیدرو خون ریز هر استاره‌ای 
 ای روزی دل‌ها رسان جان کسان و ناکسانترکاری و یاغی به سان هموار و ناهمواره‌ای 
 چون نفخ صوری در صور شورنده حشر و حشرزنجیر تو چون طوق زر تشریف هر جباره‌ای 
 بردی ز جان معقول را وین عقل چون معزول راکردی دماغ گول را از علم تو عیاره‌ای 
 تا گردن شک می‌زند بر میر و بر بک می‌زندبر عقل خنبک می‌زند یا بر فن مکاره‌ای 
 بس کن درآ در انجمن در انخلاق مرد و زنمی‌ساز و صورت می‌شکن در خلوت فخاره‌ای 
 چون گل سخن گوی و خمش هرگز نباشد روترشدر صدر دل مانند هش بر اوج چون طیاره‌ای