دیوان شمس/از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا)
'


 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فرداشب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا 
 تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورتنمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا 
 چو ابرو را چنین کردی چه صورت‌های چین کردیمرا بی‌عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا 
 مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست اینچه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا 
 ایا معشوق هر قدسی چو می‌دانی چه می‌پرسیکه سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا 
 زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرشکه تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا 
 فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی راکه از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا 
 بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدینبه تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا