دیوان شمس/اختران را شب وصلست و نثارست و نثار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اختران را شب وصلست و نثارست و نثار)
'


 اختران را شب وصلست و نثارست و نثارچون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار 
 زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیفهمچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار 
 جدی را بین به کرشمه به اسد می‌نگردحوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار 
 مشتری اسب دوانید سوی پیر زحلکه جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار 
 کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغگشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار 
 دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پرشود آن سنبله خشک از او گوهربار 
 جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمدحمل از مادر خود کی بگریزد به نفار 
 تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوسشب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار 
 اندر این عید برو گاو فلک قربان کنگر نه‌ای چون سرطان در وحلی کژرفتار 
 این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقستهر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار 
 شمس تبریز در آن صبح که تو درتابیروز روشن شود از روی چو ماهت شب تار