دیوان شمس/آه که بار دگر آتش در من فتاد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آه که بار دگر آتش در من فتاد)
'


 آه که بار دگر آتش در من فتادوین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد 
 آه که دریای عشق بار دگر موج زدوز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد 
 آه که جست آتشی خانه دل درگرفتدود گرفت آسمان آتش من یافت باد 
 آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکنیا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد 
 لشکر اندیشه‌ها می‌رسد از بیشه‌هاسوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد 
 ای دل روشن ضمیر بر همه دل‌ها امیرصبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد 
 چشم همه خشک و تر مانده در همدگرچشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد 
 دست تو دست خدا چشم تو مست خدابر همه پاینده باد سایه رب العباد 
 ناله خلق از شماست آن شما از کجاستاین همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد 
 شمس حق دین تویی مالک ملک وجودای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد