دیوان شمس/آه که بار دگر آتش در من فتاد
ظاهر
| آه که بار دگر آتش در من فتاد | وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد | |||||
| آه که دریای عشق بار دگر موج زد | وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد | |||||
| آه که جست آتشی خانه دل درگرفت | دود گرفت آسمان آتش من یافت باد | |||||
| آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن | یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد | |||||
| لشکر اندیشهها میرسد از بیشهها | سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد | |||||
| ای دل روشن ضمیر بر همه دلها امیر | صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد | |||||
| چشم همه خشک و تر مانده در همدگر | چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد | |||||
| دست تو دست خدا چشم تو مست خدا | بر همه پاینده باد سایه رب العباد | |||||
| ناله خلق از شماست آن شما از کجاست | این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد | |||||
| شمس حق دین تویی مالک ملک وجود | ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد | |||||