دیوان شمس/آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش
ظاهر
| آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش | وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش | |||||
| هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جانها | وین اختیارها را بشکسته اختیارش | |||||
| من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم | من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش | |||||
| آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش | وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش | |||||
| عشقش بلای توبه داده سزای توبه | آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش | |||||
| چون دوست و دشمن او هستند رهزن او | ماییم و دامن او بگرفته استوارش | |||||
| از عشق جام و دورش شاید کشید جورش | چون گوش دوست داری میبوس گوشوارش | |||||
| من حلقههای زلفش از عشق میشمارم | ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش | |||||
| لطفش همیشمارم دل با دم شمرده | جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش | |||||