دیوان شمس/آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش)
'


 آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارشوان جان که هست این جان وین عقل مستعارش 
 هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان‌هاوین اختیارها را بشکسته اختیارش 
 من جسم و جان ندانم من این و آن ندانممن در جهان ندانم جز چشم پرخمارش 
 آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزشوان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش 
 عشقش بلای توبه داده سزای توبهآخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش 
 چون دوست و دشمن او هستند رهزن اوماییم و دامن او بگرفته استوارش 
 از عشق جام و دورش شاید کشید جورشچون گوش دوست داری می‌بوس گوشوارش 
 من حلقه‌های زلفش از عشق می‌شمارمور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش 
 لطفش همی‌شمارم دل با دم شمردهجانیش بخش آخر ای کشته زار زارش