دیوان شمس/آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید)
'


 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آیدجان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید 
 عقل از مزه بویش وز تابش آن رویشهم خیره همی‌خندد هم دست همی‌خاید 
 هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانشتا جان نشود حیران او روی ننماید 
 هر چیز که می‌بینی در بی‌خبری بینیتا باخبری والله او پرده بنگشاید 
 دم همدم او نبود جان محرم او نبودو اندیشه که این داند او نیز نمی‌شاید 
 تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیدهبا این دو مخالف دل بر عشق بنبساید 
 دو لشکر بیگانه تا هست در این خانهدر چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید 
 در زیر درخت او می‌ناز به بخت اوتا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید 
 از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بیندل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید