دیوان شمس/آن ماه کو ز خوبی بر جمله میدواند
ظاهر
| آن ماه کو ز خوبی بر جمله میدواند | ای عاشقان شما را پیغام میرساند | |||||
| سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری | خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند | |||||
| نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست | هر حرف آتشی نو در دل همینشاند | |||||
| کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی | لیک او گرفته حلقی ما را همیکشاند | |||||
| بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان | چوگان زلف ما را این سو همیدواند | |||||
| چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد | سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند | |||||
| هر سو که هست مستم چوگان او پرستم | در عین نیست هستم تا حکم خود براند | |||||
| گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر | زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند | |||||
| آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز | والله که در دو عالم نی درد و درد ماند | |||||