دیوان شمس/آن لحظه کفتاب و چراغ جهان شوی
ظاهر
| آن لحظه کفتاب و چراغ جهان شوی | اندر جهان مرده درآیی و جان شوی | |||||
| اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی | و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی | |||||
| در دیو زشت درروی و یوسفش کنی | و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی | |||||
| هر روز سر برآری از چارطاق نو | چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی | |||||
| گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی | گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی | |||||
| فرزین کژروی و رخ راست رو شها | در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی | |||||
| رو رو ورق بگردان ای عشق بینشان | بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی | |||||
| در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم | هم محو لطف او شو چون شادمان شوی | |||||
| آبی که محو کل شد او نیز کل شود | هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی | |||||
| آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری | و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی | |||||
| ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این | بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی | |||||
| این دم خموش کردهای و من خمش کنم | آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی | |||||