دیوان شمس/آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
ظاهر
| آن صبح سعادتها چون نورفشان آید | آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید | |||||
| خور نور درخشاند پس نور برافشاند | تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید | |||||
| مسکین دل آواره آن گمشده یک باره | چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید | |||||
| جان به قدم رفته در کتم عدم رفته | با قد به خم رفته در حین به میان آید | |||||
| دل مریم آبستن یک شیوه کند با من | عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید | |||||
| دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد | این رقص کنان باشد آن دست زنان آید | |||||
| شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم | آن جا و مکان در دم بیجان و مکان باشد | |||||