دیوان شمس/آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
ظاهر
| آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست | تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست | |||||
| خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست | صافیست و مثل درد به پستی بنشست | |||||
| لذت فقر چو بادهست که پستی جوید | که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست | |||||
| تا بدانی که تکبر همه از بیمزگیست | پس سزای متکبر سر بیذوق بس است | |||||
| گریه شمع همه شب نه که از درد سرست | چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست | |||||
| کف هستی ز سر خم مدمغ برود | چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست | |||||
| ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو | طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست | |||||
| بحر میغرد و میگوید کای امت آب | راست گویید بر این مایده کس را گله هست | |||||
| دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش | در خطابات و مجابات بلیاند و الست | |||||
| نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت | نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست | |||||
| هله خامش به خموشیت اسیران برهند | ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست | |||||
| لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار | دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست | |||||