دیوان شمس/آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد)
'


 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمدامسال در این خرقه زنگار برآمد 
 آن ترک که آن سال به یغماش بدیدیآنست که امسال عرب وار برآمد 
 آن یار همانست اگر جامه دگر شدآن جامه به در کرد و دگربار برآمد 
 آن باده همانست اگر شیشه بدل شدبنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد 
 ای قوم گمان برده که آن مشعله‌ها مردآن مشعله زین روزن اسرار برآمد 
 این نیست تناسخ سخن وحدت محضستکز جوشش آن قلزم زخار برآمد 
 یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیستکدم ز تک صلصل فخار برآمد 
 رومی پنهان گشت چو دوران حبش دیدامروز در این لشکر جرار برآمد 
 گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شداز برج دگر آن مه انوار برآمد 
 گفتار رها کن بنگر آینه عینکان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد 
 شمس الحق تبریز رسیدست مگوییدکز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد