دیوان شمس/آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست)
'


 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیستنابوده به که بودن او غیر عار نیست 
 در عشق باش که مست عشقست هر چه هستبی کار و بار عشق بر دوست بار نیست 
 گویند عشق چیست بگو ترک اختیارهر کو ز اختیار نرست اختیار نیست 
 عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثارهیچ التفات شاه به سوی نثار نیست 
 عشقست و عاشقست که باقیست تا ابددل بر جز این منه که بجز مستعار نیست 
 تا کی کنار گیری معشوق مرده راجان را کنار گیر که او را کنار نیست 
 آن کز بهار زاد بمیرد گه خزانگلزار عشق را مدد از نوبهار نیست 
 آن گل که از بهار بود خار یار اوستوان می که از عصیر بود بی‌خمار نیست 
 نظاره گو مباش در این راه و منتظروالله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست 
 بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستیاین نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست 
 بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شوپرش دهد خدای که بر تن سوار نیست 
 اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمامچون روی آینه که به نقش و نگار نیست 
 چون ساده شد ز نقش همه نقش‌ها در اوستآن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست 
 از عیب ساده خواهی خود را در او نگرکو را ز راست گویی شرم و حذار نیست 
 چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافتتا روی دل چه یابد کو را غبار نیست 
 گویم چه یابد او نه نگویم خمش به استتا دلستان نگوید کو رازدار نیست