دیوان شمس/آن دل که گم شدهست هم از جان خویش جوی
ظاهر
| آن دل که گم شدهست هم از جان خویش جوی | آرام جان خویش ز جانان خویش جوی | |||||
| اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب | آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی | |||||
| دو چشم را تو ناظر هر بینظر مکن | در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی | |||||
| نقلست از رسول که مردم معادنند | پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی | |||||
| از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین | از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی | |||||
| برقی که بر دلت زد و دل بیقرار شد | آن برق را در اشک چو باران خویش جوی | |||||
| انبان بوهریره وجود توست و بس | هر چه مراد توست در انبان خویش جوی | |||||
| ای بینشان محض نشان از کی جویمت | هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی | |||||