دیوان شمس/آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا
ظاهر
| آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا | با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا | |||||
| جباروار و زفت او دامن کشان میرفت او | تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را | |||||
| بس مرغ پران بر هوا از دامها فرد و جدا | میآید از قبضه یْ قضا بر پر او تیر بلا | |||||
| ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی | مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا | |||||
| بر آسمانها برده سر وز سرنبشت او بیخبر | همیان او پر سیم و زر گوشش پر از طال بقا | |||||
| از بوسهها بر دست او وز سجدهها بر پای او | وز لورکند شاعران وز دمدمه یْ هر ژاژخا | |||||
| باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی | از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا | |||||
| بدهد درمها در کرم او نافریدست آن درم | از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا | |||||
| فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده | موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها | |||||
| عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی | کو اژدها را میخورد چون افکند موسی عصا | |||||
| بر خواجه ی روی زمین بگشاد از گردون کمین | تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا | |||||
| در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران | خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا | |||||
| رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده | خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا | |||||
| فرعون و نمرودی بده انی انا الله میزده | اشکسته گردن آمده در یا رب و در ربنا | |||||
| او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او | جز غمزه ی غمازهای شکّرلبی شیرین لقا | |||||
| تیرش عجبتر یا کمان چشمش بهی تر یا دهان | او بیوفاتر یا جهان او محتجب تر یا هما | |||||
| اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان | از قفل و زنجیر نهان هین گوشها را برگشا | |||||
| کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را | مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا | |||||
| این خواجه ی باخرخشه شد پر شکسته چون پشه | نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا | |||||
| انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم | مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا | |||||
| العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن | و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی | |||||
| ای خواجه ی با دست و پا پایت شکستست از قضا | دلها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا | |||||
| این از عنایتها شمر کز کوی عشق آمد ضرر | عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها | |||||
| غازی به دست پور خود شمشیر چوبین میدهد | تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا | |||||
| عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود | آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا | |||||
| عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سالها | شد آخر آن عشق خدا میکرد بر یوسف قفا | |||||
| بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش | بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا | |||||
| گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من | گفتا بسی زینها کند تقلیب عشق کبریا | |||||
| مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند | ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله ی دعا | |||||
| باریک شد این جا سخن دم مینگنجد در دهن | من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا | |||||
| او میزند من کیستم من صورتی خاکیستم | رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا | |||||
| این را رها کن خواجه را بنگر که میگوید مرا | عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا | |||||
| ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم | تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا | |||||
| آخر چه گوید غرهای جز ز آفتابی ذرهای | از بحر قلزم قطرهای زین بینهایت ماجرا | |||||
| چون قطرهای بنمایدت باقیش معلوم آیدت | ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا | |||||
| کفی چو دیدی باقیش نادیده خود میدانیش | دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا | |||||
| هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن | بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا | |||||
| هست آن جهان چون آسیا هست این جهان چون خرمنی | آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا | |||||
| رو ترک این گو ای پسر آن خواجه را بین منتظر | کو نیم کاره میکند تعجیل میگوید صلا | |||||
| ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو | در خاک و خون افتادهای بیچاره وار و مبتلا | |||||
| گفت الغیاث ای مسلمین دلها نگهدارید هین | شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما | |||||
| من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش | با سینه ی پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا | |||||
| ویل لکل همزه بهر زبان بد بود | هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا | |||||
| کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است | کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا | |||||
| در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن | مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا | |||||