دیوان شمس/آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
ظاهر
| آنک عکس رخ او راه ثریا بزند | گر ره قافله عقل زند تا بزند | |||||
| آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست | رسدش گر به نظر گردن فردا بزند | |||||
| گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل | خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند | |||||
| عمری باید تا دیو از او بگریزد | احمدی باید تا راه چلیپا بزند | |||||
| در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست | نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند | |||||
| عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار | تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند | |||||
| زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم | خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند | |||||
| کف حاجت بگشا جام الهی بستان | تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند | |||||
| رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد | که کف شق قمر بر مه بالا بزند | |||||
| بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را | عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند | |||||
| خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم | ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند | |||||
| بگریز از من و از طالع شیرافکن من | کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند | |||||
| هین خمش باش که نور تو چو بر دلها زد | نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند | |||||