دیوان شمس/آنک عکس رخ او راه ثریا بزند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آنک عکس رخ او راه ثریا بزند)
'


 آنک عکس رخ او راه ثریا بزندگر ره قافله عقل زند تا بزند 
 آنک نقل و می او در ره صوفی نقدسترسدش گر به نظر گردن فردا بزند 
 گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دلخیمه امن و امان بر سر غوغا بزند 
 عمری باید تا دیو از او بگریزداحمدی باید تا راه چلیپا بزند 
 در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفستنیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند 
 عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذارتا سنانت چو علی در صف هیجا بزند 
 زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرمخیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند 
 کف حاجت بگشا جام الهی بستانتا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند 
 رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیردکه کف شق قمر بر مه بالا بزند 
 بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو راعقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند 
 خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنمور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند 
 بگریز از من و از طالع شیرافکن منکاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند 
 هین خمش باش که نور تو چو بر دل‌ها زدنور محسوس شود بر سر و بر پا بزند