دیوان شمس/آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
ظاهر
| آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن | بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن | |||||
| خود مرید من نمیرد کب حیوان خورده است | وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن | |||||
| ای نجات زندگان و ای حیات مردگان | از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن | |||||
| ور براندازد ز رویت باد دولت پردهای | از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من | |||||
| ور می لب بازگیری از گلستان ساعتی | از خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من | |||||
| ور زمانی بیدلان را دم دهی و دل دهی | جان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن | |||||
| گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویختهست | چاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن | |||||
| گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد را | از حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن | |||||
| اندر این آویختن کمتر کراماتی که هست | آب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن | |||||
| چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدی | پر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن | |||||
| صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکده | گه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن | |||||
| هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیب | سر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن | |||||
| عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفت | این چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن | |||||
| شور تو عقلم ستد با فتنهها دربافتم | شور و بیعقلی بباید بافتن را با فتن | |||||
| من کجا شعر از کجا لیکن به من در می دمد | آن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن | |||||
| ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کی | مالک الملکی که داند مو به مو سر و علن | |||||
| جامه شعر است شعر و تا درون شعر کیست | یا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن | |||||
| شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیم | فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن | |||||