دیوان شمس/آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن)
'


 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهنبر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن 
 خود مرید من نمیرد کب حیوان خورده استوانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن 
 ای نجات زندگان و ای حیات مردگاناز درونم بت تراشی وز برونم بت شکن 
 ور براندازد ز رویت باد دولت پرده‌ایاز حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من 
 ور می لب بازگیری از گلستان ساعتیاز خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من 
 ور زمانی بی‌دلان را دم دهی و دل دهیجان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن 
 گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویخته‌ستچاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن 
 گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد رااز حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن 
 اندر این آویختن کمتر کراماتی که هستآب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن 
 چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدیپر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن 
 صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکدهگه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن 
 هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیبسر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن 
 عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفتاین چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن 
 شور تو عقلم ستد با فتنه‌ها دربافتمشور و بی‌عقلی بباید بافتن را با فتن 
 من کجا شعر از کجا لیکن به من در می دمدآن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن 
 ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کیمالک الملکی که داند مو به مو سر و علن 
 جامه شعر است شعر و تا درون شعر کیستیا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن 
 شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیمفاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن