دیوان شمس/آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند)
'


 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکندو آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند 
 هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرودهر کی داند لب تو قصه ساغر نکند 
 چون رسد طره تو مشک دگر دم نزندچون رسد پرتو تو عقل دگر سر نکند 
 مالک الملک چنان سنجق عشاق فراشتکه کسی را هوس ملکت سنجر نکند 
 تاب آن حسن که در هفت فلک گنجا نیستجز که آهنگ دل خسته لاغر نکند 
 دل ویران که در و گنج هوای ابدیسترخ عاشق ز چه رو همچو رخ زر نکند 
 من ندانم تو بگو آه چه باشد آن چیزکه دلارام به یک غمزه میسر نکند 
 توبه کردم که نگویم من از آن توبه شکنهر کی بیند شکنش توبه دیگر نکند 
 یا رب ار صبر نیابد ز تو دل ز آتش عشقتا ابد قصه کند قصه مکرر نکند 
 گر چه با خاک برابر کند او قالب ماخاک ما را به دو صد روح برابر نکند