دیوان شمس/آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی)
'


 آمد مه ما مستی دستی فلکا دستیمن نیست شدم باری در هست یکی هستی 
 از یک قدح و از صد دل مست نمی‌گرددگر باده اثر کردی در دل تن از او رستی 
 بار دگر آوردی زان می که سحر خوردیپر می‌دهیم گر نی این شیشه بنشکستی 
 بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستیاز جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی 
 زین باده چشید آدم کز خویش برون آمدگر مرده از این خوردی از گور برون جستی 
 گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگردر ماه که از بالا آید به چه پستی 
 ای برده نمازم را از وقت چه بی‌باکیگر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی 
 آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صفهم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی