دیوان شمس/آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید)
'


 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسیددست بدار از طعام مایده جان رسید 
 جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببستقلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید 
 لشکر والعادیات دست به یغما نهادز آتش والموریات نفس به افغان رسید 
 البقره راست بود موسی عمران نمودمرده از او زنده شد چونک به قربان رسید 
 روزه چو قربان ماست زندگی جان ماستتن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید 
 صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از اوزانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید 
 نفس چو محتاج شد روح به معراج شدچون در زندان شکست جان بر جانان رسید 
 پرده ظلمت درید دل به فلک برپریدچون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید 
 زود از این چاه تن دست بزن در رسنبر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید 
 عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبولدست بشو کز فلک مایده و خوان رسید 
 دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگوآن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید