دیوان شمس/آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
ظاهر
| آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود | آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود | |||||
| هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود | هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود | |||||
| گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد | اما دل اندر ابر تن چون برقها رخشان شود | |||||
| دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان | زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود | |||||
| ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد | یا رب خجسته حالتی کان برقها خندان شود | |||||
| زان صد هزاران قطرهها یک قطره ناید بر زمین | ور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود | |||||
| جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانهای | با نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود | |||||
| طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمان | زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود | |||||
| ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور | کان دانهها زیر زمین یک روز نخلستان شود | |||||
| از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند | شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود | |||||
| وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود | آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود | |||||
| چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست | هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود | |||||