دیوان شمس/آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود)
'


 آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شودآمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود 
 هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شودهم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود 
 گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شداما دل اندر ابر تن چون برق‌ها رخشان شود 
 دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقانزیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود 
 ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شدیا رب خجسته حالتی کان برق‌ها خندان شود 
 زان صد هزاران قطره‌ها یک قطره ناید بر زمینور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود 
 جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه‌ایبا نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود 
 طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمانزان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود 
 ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخورکان دانه‌ها زیر زمین یک روز نخلستان شود 
 از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کندشاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود 
 وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شودآن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود 
 چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مستهر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود