دیوان شمس/آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت)
'


 آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمتبی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت 
 آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گلتا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت 
 آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سراهمچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت 
 آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ایبازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت 
 گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل توییگر دگری نداندت چون تو منی بدانمت 
 جان و روان من تویی فاتحه خوان من توییفاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت 
 صید منی شکار من گر چه ز دام جسته‌ایجانب دام بازرو ور نروی برانمت 
 شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برودر پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت 
 زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتیگوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت 
 از حد خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت 
 هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانک همی‌پرانمت 
 نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهانمن ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت 
 گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم مندر پی تو همی‌دوم گر چه که می‌دوانمت