دیوان شمس/آمده‌ام به عذر تو ای طرب و قرار جان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آمده‌ام به عذر تو ای طرب و قرار جان)
'


 آمده‌ام به عذر تو ای طرب و قرار جانعفو نما و درگذر از گنه و عثار جان 
 نیست بجز رضای تو قفل گشای عقل و دلنیست بجز هوای تو قبله و افتخار جان 
 سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار منزنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان 
 بی لب می فروش تو کی شکند خمار دلبی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان 
 از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دلبر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان 
 تافتن شعاع تو در سر روزن دلیتبصره خرد بود هر دم اعتبار جان 
 از غم دوری لقا راه حبیب طی شوددر ره و منهج خدا هست خدای یار جان 
 گلبن روی غیبیان چون برسد بدیده‌ایاز گل سرخ پر شود بی‌چمنی کنار جان 
 لاف زدم که هست او همدم و یار غار منیار منی تو بی‌گمان خیز بیا به غار جان 
 گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحانآن دم پای دار شد دولت پایدار جان 
 باغ که بی‌تو سبز شد دی بدهد سزای اوجان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان 
 دانه نمود دام تو در نظر شکار دلخانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان 
 نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمششهره کند حدیث را بر همه شهریار جان