دیوان شمس/آری ستیزه می کن تا من همی‌ستیزم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آری ستیزه می کن تا من همی‌ستیزم)
'


 آری ستیزه می کن تا من همی‌ستیزمچندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم 
 از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتیوالله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم 
 ای دولت مصور پیش من آر ساغرزودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم 
 هر لحظه روت گوید من شمع شب فروزمهر لحظه موت گوید من ناف مشک بیزم 
 نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغرنرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم 
 ای لطف بی‌کناره خوش گیر در کنارمچون در بر تو میرم نغز است رستخیزم 
 ساغر بیار و کم کن این لاغ و این ندیمیمن مست آن عروسم نی سخره جهیزم 
 خواهم شراب ناری تو دیگ پیشم آریکی گرد دیگ گردم آخر نه کفچلیزم 
 درده شراب رهبان ای همدم مسیحاننی چون خران عنگم نی عاشق کمیزم 
 خامش ز عشق بشنو گوید تو گر مراییمن یار رستمانم نی یار مرد حیزم