دیوان شمس/آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتی)
'


 آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتیای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی 
 ای آن که هستت در سخن مستی می‌های کهندلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی 
 تن چون کمانم دل چو زه ای جان کمان بر چرخ نهسوی فراز چرخ نه آن نردبان را ساعتی 
 پیر از غمت هر جا فتی زان پیش کید آفتیبنما که بینم دولتی بس جاودان را ساعتی 
 ای از کفت دریا نمی‌محروم کردی محرمیدر خواب کن جانا دمی مر پاسبان را ساعتی 
 عشقت می بی‌چون دهد در می همه افیون نهدمستت نشانی چون دهد آن بی‌نشان را ساعتی 
 از رخ جهان پرنور کن چشم فلک مخمور کناز جان عالم دور کن این اندهان را ساعتی 
 ای صد درج خوشتر ز جان وصف تو ناید در زبانالا که صوفی گوید آن پیش آر آن را ساعتی 
 استغفرالله ای خرد صوفی بدو کی ره بردهر مرغ زان سو کی پرد درکش زبان را ساعتی 
 ای کرده مه دراعه شق از عشقت ای خورشید حقاز بهر لعلش ای شفق بگذار کان را ساعتی 
 جز عشق او در دل مکن تدبیر بی‌حاصل مکناندر مکان منزل مکن لا کن مکان را ساعتی 
 ای امن‌ها در خوف تو ای ساکنی در طوف توجان داده طمع سوف تو امن و امان را ساعتی 
 بنگر در این فریاد کن آخر وفا هم یاد کنبرتاب شاها داد کن این سو عنان را ساعتی 
 یک دم بدین سو رای کن جان را تو شکرخای کندر دیده ما جای کن نور عیان را ساعتی 
 تیرم چو قصد جه کنم پرم بده تا به کنمابرو نما تا زه کنم من آن کمان را ساعتی 
 ای زاغ هجران تهی چون زاغ از من کی رهیکی گوید آن نور شهی خواهم فلان را ساعتی 
 ای نفس شیر شیررگ چون یافتی زان عشق تکانداز تو در پیش سگ این لوت و خوان را ساعتی 
 ای از می جان بی‌خبر تا چند لافی از هنرافکن تو در قعر سقر آن دام نان را ساعتی 
 کو شهریار این زمن مخدوم شمس الدین منتبریز خدمت کن به تن آن شه نشان را ساعتی