دیوان شمس/آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
ظاهر
| آتش پریر گفت نهانی به گوش دود | کز من نمیشکیبد و با من خوش است عود | |||||
| قدر من او شناسد و شکر من او کند | کاندر فنای خویش بدیدست عود سود | |||||
| سر تا به پای عود گره بود بند بند | اندر گشایش عدم آن عقدها گشود | |||||
| ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا | ای فانی و شهید من و مفخر شهود | |||||
| بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند | اندر عدم گریز از این کور و زان کبود | |||||
| هر جان که میگریزد از فقر و نیستی | نحسی بود گریزان از دولت و سعود | |||||
| بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست | صلحی فکن میان من و محو ای ودود | |||||
| آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا | نی در فزایش آمد و نی رست از رکود | |||||
| تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی | نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود | |||||
| در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش | آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود | |||||
| سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا | نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود | |||||
| خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست | اندر نماز قامه بود آنگهی قعود | |||||
| عمری بیازمودی هستی خویش را | یک بار نیستی را هم باید آزمود | |||||
| طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست | هر جا که دود آمد بیآتشی نبود | |||||
| گر نیست عشق را سر ما و هوای ما | چون از گزافه او دل و دستار ما ربود | |||||
| عشق آمدست و گوش کشانمان همیکشد | هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود | |||||
| از چشم ممن آب ندم میکند روان | تا سینه را بشوید از کینه و جحود | |||||
| تو خفتهای و آب خضر بر تو میزند | کز خواب برجه و بستان ساغر خلود | |||||
| باقیش عشق گوید با تو نهان ز من | ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود | |||||