دیوان شمس/آب حیوان باید مر روح فزایی را
ظاهر
| آب حیوان باید مر روح فزایی را | ماهی همه جان باید دریای خدایی را | |||||
| ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد | این عرصه کجا شاید پرواز همایی را | |||||
| صد چشم شود حیران در تابش این دولت | تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را | |||||
| گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی | آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را | |||||
| دلتنگ همیدانند کان جای که انصافست | صد دل به فدا باید آن جان بقایی را | |||||
| دل نیست کم از آهن آهن نه که میداند | آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را | |||||
| عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی | عقلی بنمی باید بیعهد و وفایی را | |||||
| خورشید حقایقها شمس الحق تبریز است | دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را | |||||