دیوان حکیم هیدجی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

دیوان حکیم هیدجی

دانشنامه
منبع
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ
 الا ای فروزندهٔ ماه و مهر فرازندهٔ گنبد نه سپهر 
 سپاس و ستایش ترا می‌سزد که تن آفریدی و جان و خرد 
 بمغز اندرون جای دادی بهوش ورا چیره کردی بچشم و بگوش 
 بدل چشم و گوش است فرمان‌پذیر ندارند در کار او زود و دیر 
 مرا این تن و هوش و رای و روان نشان است از هستیت با جهان 
 جهان شد پدیدار تا خواستی تو تنها بدی باز تنهاستی 
 گمان من این است هستی تراست جهان هرچه در اوست هستی‌نماست 
 نه مانند آئین سمراویان   که گویند نبود جهان جز گمان 
 جهان هستیش پاک پندار نیست چنین گوید آن کس که بیدار نیست 
 منم پهلوی‌کیش یزدان‌شناس بیزدان بدین بهره دارم سپاس 
 اگر چند از من کنش اندکیست همی با منش گویش من یکیست 
 ترا کامه‌ای   ز آفرینش نبود مگر اینکه بر خودنمائی نمود 
 توئی جنبش‌انداز در نه سپهر بسوی تو پویند ره ماه و مهر 
 بخواه تو بی‌لنگر و بادبان زمین است آرام و گردون روان 
 جهان است با هستیت سایه‌وار بود هستی سایه از سایه‌دار 
 همه با تو، با خود تو برپاستی یکی بر همه چیز داراستی 
 بهستی تو هستیت رهنمای همه جای هستی، ترا نیست جای 
 ترا کردگارا شگفت است کار نهانی هویدا یکی بیشمار 
 یکی، در یکی نیز یکتاستی توانا و دانا و بیناستی 
 نه گوهر نه تن نی سرشته ز چیز نه انباز داری نه مانند نیز 
 نه آغاز داری نه انجام باز هم اندر فرودی و هم در فراز 
 بلندی اگر دور هم نیستی ندانم باندازهٔ چیستی 
 به من ای که بیرون ز اندیشه‌ای تو نزدیکتر از رگ و ریشه‌ای  
  ز بس آشکاری نه‌ای دیدنی نهانی ز بسیاری روشنی 
 چو نزدیک شد پرده از هم دَرَد فروغ رُخت آفریدی خِرد 
 پس آنگاه گفتی برو، شد روان چه گفتی بیا، باز آمد دوان 
 برونش فرستادی آرد پیام شناسائی خویشتن بود کام 
 بیکبار خرگاه   بیرون زدی پدیدار شد پرتو احمدی 
 نخستین گهر مینوی خامه‌ای به مینو و گیتی مهین‌نامه‌ای 
 محمد که بر آسمان سود کفش ببام نهم‌آسمان زد درفش  
  منم گفت زان کس که جان آفرید برانگیخته بر سیاه و سفید 
 فرستادهٔ او به پیغمبری نه بر آدمی هم به دیو و پری 
 پرآوازه از نام او شد جهان بفرمان او بست گردن مهان 
 ز پیغمبران گوی پیشی ربود بجانش هزار آفرین و درود 
 بیاران پروردهٔ خویش او بر آن کس که بد پیرو کیش او 
 بویژه علی پیشوای مهین که بودش به پیوستگی جانشین 
 پیمبر که اندیشه کیش داشت پس از خویش وی‌را بمردم گماشت 
 گرفتش کمر روز خم غدیر در آن دشت بردش ببالا ز زیر 
 بفرمود کای مردم این حیدر است مرا یاور و بر شما سرور است 
 خدا را اگر چشم و دستست و گوش مرا هم تن و جان و مغز است و هوش 
 هر آنکس که او را منم پیشوای علی پیشوا باشدش رهنمای 
  خدایا به یار علی باش یار کسی را که خوارش کند خوار دار 
 بجان علی دیده از داد بست جز او هرکه جای پیمبر نشست 
 کدامین ستمکار و بیدادپی فزونی دهد دیگری را به‌وی  
  پیمبر که‌را گفت در راستی تو از من چو هرون ز موساستی 

تا آخر ص۲۰