حافظ (غزلیات)/یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد)
'


یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شددوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ‌پی کجاستخون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستیحق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاستتابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیارمهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اندکس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاستعندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوختکس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد حافظ اسرار الهی کس نمی‌داندخموشاز که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد