دیوان حافظ/یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
۱۶۹  یاری اندر کس نمی‌بینیم یارانرا چه شد دوستی کی آخر آمد دوستدارانرا چه شد  ۲۲۶
  آب حیوان تیره‌گون شد خضر فرّخ‌پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهارانرا چه شد  
  کس نمیگوید که یاری داشت حقّ دوستی حق شناسانرا چه حال افتاد یارانرا چه شد  
  لعلی از کان مروّت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و بارانرا چه شد  
  شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریارانرا چه شد  
  گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند کس بمیدان در نمی‌آید سوارانرا چه شد  
  صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبانرا چه پیش آمد هزارانرا چه شد  
  زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می‌گسارانرا چه شد  
  حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش  
  از که می‌پرسی که دور روزگارانرا چه شد